خانه » گوناگون » دومین گام؛ فاصله گرفتن و مستقل شدن

دومین گام؛ فاصله گرفتن و مستقل شدن

ساقی، اون دختر زیبا و هنرمندی که من عاشقش شدم، قراره که از امروز با من زیر یک سقف زندگی کنه. ما قصد داریم که زندگی دونفره‎ی خودمون رو بسازیم و برای این کار هم نیاز به تمرین کردن داریم. باید اشتباه کنیم، باید کج بریم، باید خسته بشیم و …

ساقی، اون دختر زیبا و هنرمندی که من عاشقش شدم، قراره که از امروز با من زیر یک سقف زندگی کنه.

ما قصد داریم که زندگی دونفره‎ی خودمون رو بسازیم و برای این کار هم نیاز به تمرین کردن داریم.

باید اشتباه کنیم، باید کج بریم، باید خسته بشیم و خیلی بایدهای دیگه.

ولی نباید از روز اول دستورالعملِ دُرست زندگی کردن رو بِدَن دستمون و بِگَن به هر چی که اینجا نوشته عمل کن.

حتی اگه خیلی تنبل و دنبال یه راه راحت برای شروع دست باشیم، بازم اصلا همچین دستورالعملی نمیتونه وجود خارجی داشته باشه.

زمانه عوض شده، ما آدم‌ها عوض شدیم، نیازهامون عوض شده، شکل برآورده کردن نیازها عوض شده، انتظاراتمون عوض شده و خیلی تغییرات دیگه رخ داده که باعث میشه هیچ دستورالعملی که دیروز نوشته شده دیگه امروز به کار نیاد.

پس باید خودمون دوتا، فقط و فقط خودمون دو تا، به عقلمون اکتفا کنیم. تجربیات و آموخته هامون رو بذاریم کنار هم و بریم جلو و اینقدر بخوریم تو دیوار تا بتونیم راه درست رو پیدا کنیم. اونم تازه اگه اصلا راه درستی وجود داشته باشه.

پدر و مادر دو فرشته‌ی دوست داشتنی هستن که تمام زندگی مثل یه کوه پشتمونن و نمی‎ذارن آب توی دلمون تکون بخوره.

دقیقا از همینجا مشکل شروع میشه، چرا گاهی باید آب توی دلمون تکون بخوره.

رسم زمونه اینه که یه روزی باید برای همیشه از پدر و مادرمون خداحافظی کنیم.

زمانی که اون روز میاد ما باید آماده‌ی زمین خوردن باشیم و بلد باشیم چطوری خودمون به تنهایی دوباره از زمین بلند بشیم.

متاسفانه هیچ وقت پدر و مادرها نمیتونن نقش حمایتی شون رو فراموش کنن و گاهی این موضوع میتونه زوج های جوان رو به شدت تحت فشار قرار بده.

دختر و پسری که با هم ازدواج میکنن تشکیل یک خانواده میدن و این خانواده به عنوان یک موجودیت یکتا معنا پیدا میکنه. و دقیقا به همین دلیل این موجودیت یکتا نمیتونه در یک لحظه در دو جا حضور داشته باشه.

موقعیت های خاصی مثل لحظه‌ی تحویل سال رو در نظر بگیرید، در اون لحظه اگر خونه ی خودتون نباشید کجا خواهید بود که هیچ طرف دلگیر نشه؟ این فقط یک مثال ساده بود. هزاران مثال کوچیک و بزرگ (و از نظر من بی ارزش) وجود داره که بدون هیچ دلیلی باعث میشه ذهن و فکر ما به خودش مشغول بشه. موضوعات فرسایشی که برای زوج جوان پشیزی ارزش ندارن ولی برای خانواده‌ی این زوج ممکنه بسیار مهم و حیاتی تلقی بشن.

حالا با این مقدمه، یک زوج جوان رو تصور کنید. این زوج از نظر والدینشون با چم و خم زندگی مشترک آشنا نیستن و از نظر سنی هم از والدین کم تجربه تر هستند. نتیجه ی منطقی این پیش فرض‌ها این هست که هر تصمیم این زوج جوان اگه مخالف با نظر والدین باشه قطعا اشتباه هست چرا که تجربه‌ی والدین هرگز اشتباه نمیکنه و جوان‎ها مو می‌بینند و والدین پیچش مو. و این یعنی مجوز نانوشته‌‌ای برای دخالت در تک تک تصمیمات زوج جوان.

نقش مادرها تو این روند خیلی پررنگ تر از پدرهاست. علت‌ش هم یه جور رقابته برای اثبات اینکه چه کسی داره حرف درست رو میزنه. یا شاید هم حتی یه جور زورآزمایی.

و اما راه حل ما برای این معضل، باز هم فاصله گرفتن و مستقل شدن بود.

فاصله به ما کمک کرد که از زیر ذره‌بین وابستگان و همچنین قضاوت و حمایت والدین خارج بشیم.

در این مرحله هم همه‌ی کارها رو با کمک همدیگه و دست در دست همدیگه پیش بردیم.

تصمیم گرفتیم که محل زندگی‎مون شهر دیگه‎ای باشه تا از والدین مون دور باشیم، همین جابجایی نیمی از مشکلات رو حل کرد. و در ادامه تصمیم گرفتیم که به جز یه سری نکات ریز و سطحی تمام جزییات زندگی رو از والدینمون مخفی نگه‌داریم (به بیان دیگه بهشون گزارش ندیم) و با این کار هم نیمه‌ی دیگه از مشکل برطرف شد.

مادرزنم که به هیچ شکلی نمی تونست با ندونستن جزییات زندگی‎مون کنار بیاد، اول تلاش کرد ارتباط مداوم تلفنی با همسرم برقرار کنه. به این شکل که زنگ تماس روی لپتاپ همسرم روزی ده‌ها بار به صدا در میومد چرا که مادرش اصرار داشت تا به صورت تصویری باهاش مکالمه کنه. با وجود اینکه اصلا مایل به شنیدن مکالمه ها نبودم ولی به قدری مکالمات طولانی و مکرر بود که راه فراری ازشون نداشتم و ناچار به شنیدنشون میشدم:

– مادرزن: ناهار چی درست کردی؟

– ساقی: زرشک پلو با مرغ.

– مادرزن: کره زدی یا روغن؟

– ساقی: یه کم روغن.

– مادرزن: سینه که نذاشتی، رونه دیگه!؟

– ساقی: رون نداشتیم، سینه گذاشتم.

– مادرزن: ای بابا. تخت خواب خریدین یا هنوز رو تشک میخوابین؟

– ساقی: آره خریدیم. خیلی هم قشنگه.

– مادرزن: ببینمش … کوچیک نیست؟ عرضش چقدره؟ رنگ دیگه نداشت؟ چند در اومد؟

– ساقی: نمی‌دونم. بزرگه، خیلی خوبه. مناسب بود قیمتش.

– مادرزن: دیروز با نوشین رفتم براش یه تخت خیلی خوشگل انتخاب کردم 2 تومن. ازین خیلی بزرگتره. اگه بودم کمکت میکردم بهترش رو انتخاب کنی، ولی حالا مهم نیست مبارکتون باشه. گفتی چند خریدی.

– ساقی: یادم نیست ولی مناسب بود قیمتش.

– مادرزن: زیر 1 تومن که دیگه نباید باشه، هیچ جا زیر 1 تومن دیگه چیزی پیدا نمیشه. تشکش هم همراهش خریدین؟

– ساقی: نه تشک رو از یه فروشگاه دیگه سفارش دادیم.

– مادرزن: سفت نیست؟ نرم نیست؟ تشک نوشین رو از همون جا براش انتخاب کردم ایتالیایی. میگفت یک و نیم میلیون ولی آخرش یک و چهارصد باهامون راه اومد. تشک چقدر شد؟ این گرون تر بود یا تخت؟

– ساقی: قیمت‌ها رو نمیدونم مامان. من برم که غذام نسوزه، بعدش هم باید برم شرکت.

– مادرزن: باشه عزیزم! این همون قابلمه تفلون قبلی‎ست یا جدید خریدین؟ در شیشه ای نداشت؟

– ساقی: من در شیشه‌ای دوست ندارم، از دستم میفته می‎شکنه. پس به بابا سلام برسون.

– مادرزن: باشه باشه. سلام میرسونه. خداحافظ.

اصرار مادرزنم روی مکالمه‌ی تصویری و همچنین پرس و جو از جزییات بی‌معنی زندگی‌مون چیزی بود که به شدت آزرده‌م کرده بود. با وجود اینکه ساقی به بهترین نحو ممکنه مادرش رو دست به سر می‌کرد ولی باز هم این قبیل دخالت‌ها و کنجکاوی‌ها آزارم می‌داد.

اینجا باز هم ساقی به کمک زندگی‌مون اومد و گام به گام ارتباطش رو کاهش داد.

ارتباط من با خانواده‌م از شروع زندگی‎مون به یک بار در هفته و در مواقع مورد نیاز محدود میشد.

بعد از چند ماه موفق شدیم ارتباط با خانواده‌ی همسرم رو هم به چندبار در هفته کاهش بدیم. البته نوع و نحوه‌ی پرسش‌ها تغییری نکرد ولی با این وجود فرصت کمتری برای کنجکاوی بی‌مورد در اختیار مادرزنم قرار می‌داد.

پیروی از همین اصل در تمام تصمیمات زندگی‌مون تا امروز باعث شده که والدینمون فقط زمانی از یک تصمیم آگاه بشن که اون تصمیم به طور کامل گرفته شده و دیگه قابل تغییر نیست. با این استراتژی تا به امروز تونستیم بهترین تجربیات رو به دست بیاریم و به معنای واقعی زندگی‌مون رو خودمون بسازیم.

درس‌هایی که گرفتم

والدین خیرخواه ما هستن و هیچ وقت قصد آزار رسوندن بهمون رو ندارن. ولی حمایت بی اندازه و بی جای والدین میتونه زندگی مشترک زوج‌های جوان رو به مخاطره بندازه.

حفظ فاصله یک هنره! نه خیلی دور و نه خیلی نزدیک. دقیقا به اندازه‌ای که بهتون آرامش میده.

به اشتراک گذاشتن اطلاعات هم یک هنره! نه خیلی زیاد و نه خیلی کم. دقیقا به اندازه‌ای که نیاز هست.

مهمترین دوست و رفیق و همراه شما همسر شما هست. بهش اعتماد کنید (نه کورکورانه) و با کمک همدیگه فاصله و حریم شخصی خانواده رو حفظ کنید.

اگه سفره‌ی دلتون و جزییات زندگی‌تون رو برای والدین‌تون بازگو می‌کنید، انتظار نداشته باشید که بی‌کار بشینن و فقط گوش شنوا باشن! والدین برای حمایت از شما ممکنه ناخواسته به زندگی‌تون آسیب بزنن. هر چی که باشه در آخر شما فرزند مادرتون هستید و همسرتون فرزند شخصی دیگه!

فاصله‌ی فیزیکی هم به اندازه‌ی فاصله‌ی اطلاعاتی مهم هست. دلیلی نداره که پدر و مادرتون توی زندگی شما سرک بکشن و از جزییات زندگی شما اطلاع داشته باشن. هر بخشی از این جزییات که به مذاقشون خوش نیاد باعث میشه برای دفاع از شما دست به اقدام بزنن که نتیجه اش در درازمدت و در 100% موارد به ضرر زندگی مشترک شما خواهد بود.

اعتماد بنیان خانواده است. به هم اعتماد کنید ولی نه کورکوانه. نیازی نیست که مدام همدیگه رو امتحان کنید. گذر زمان خودش بزرگترین امتحانه. با بروز اولین دشواری در زندگی میزان اعتمادپذیری‌ها آشکار میشه.

عمیق بلاگ

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *